|
گلوی مرغ حق بسته ، شب از تکرار شب خسته به روی چهره ی مهتاب ، غباری تیره بنشسته
طلوع کن نغمه ی تنبور ! از عمق این سکوت کور طلوع کن دختر خورشید ! طلوع کن ! ای سراپا نور
از این یلدای بی فردا ، طلوع کن تا غروب ما طلوع کن ناجی فانوس ، طلوع کن فاتح دریا
طلوع کن تا در ایینه طلوعی تازه باشم من طلوع کن تا در این پایان شروعی تازه باشم من
سکوت از کوچه ها جاری ، شب تاریک و تکراری نه آوازی نه همرازی ، نه عیاری ، نه بیداری
نه همدردی . نه شبگردی ، نه یاری ، نه بیداری نه نوری درشبستانی ، نه فریاد ابرمردی
طلوع کن ! دیده ی بیدار ، رهامان کن از این تکرار طلوع کن ! این سیاهی را به گور لحظه ها بسپار
طلوع کن تا در ایینه طلوعی تازه باشم من طلوع کن تا در این پایان شروعی تازه باشم من
یغما گلرویی |