آواز شباهنگ

;وبلاگ رسمی شعرها و نوشته های نیلوفر ثانی;;کپی و استفاده از اشعار و مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نویسنده ی آن مجاز است


پس کی می آیی .....

پس کی می آیی
به رویای بی جُفتِ این خانه قناعت کنیم؟!
شاگردِ گلفروشی آن سوی پُل
دارد رو به پنجره‌ای بسته و بی پرده نگاه می کند
رفتگرِ خوش‌لهجه‌ی همین کوچه فهمیده است
گلدان‌های سفالِ کنارِ مهتابی
آب می خواهند.
نیلوفرِ غمگینِ کنار پنجره میگوید
پس کی می آیی؟
شاگردِ گلفروشی آن سوی پل هم ...
پس کاش کسی می‌آمد
لااقل خبری می آورد.

سید علی صالحی

 
چشم من روشن

 

 آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
 وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
 دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید

 

فریدون مشیری

 
پا به پا میکنی

پا به پا می‌کنی

خسته‌ای

اما باید بروی

 

می‌دانی که

بزرگ‌ترین سفر زندگی‌ات را هم

زمانی خواهی رفت

که از همیشه خسته‌تری

*

*

*

شهاب مقربین

چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
بدمستی

گیسووهات را که می‌تکانی در باد
منْ جایِ خود،
پرنده‌ها را هم می‌گیرند
به جُرمِ بَدمستی!
.


رضا کاظمی

.

 

پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
خیلی دور .....خیلی نزدیک

دورم از تو
بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و چه نزدیک است خاطراتت ،
چسپیده به ذهنم
نقش بی همتای رخسار تو ...
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز
کسی در دلم
تو را صدا می زند
ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم ... 

.

.

اسماعیل هاشمی

چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
انگاه

آنگاه

گهواره‌های کهنه را

در گور‌های تازه
تکان دادی

و همزمان

پروانه را

از پیله‌اش

پراندی

تا ترمه‌های باران خورده را

برشاخة گوزن

بیاویزد

مشقم کن

وقتی که عشق را

زیبا بنویسی

فرقی نمی‌کند که قلم

از ساقه‌های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر



«حسین منزوی»
 
شعر 21

می ایم
 خسته
 از این و آن گسسته
 از دشتهای غمزده
 از پیش پونه وحشی
 بر جو کنارها
و از کنار زمزمه چشمه سارها
از پیش بیدهای پریشان
از خشم بادها
می ایم
از کوههای سامت
 با درههای مغموم
در های و هوی باد
 می ایم
با گردباد
 ویران کن هرآنچه به چنگش دراوفتاد
 ز بنیاد
 می ایم با دشنه نشسته دشمن به پشت من
 می ایم و به یاد تو می آرم
 افسانه جنون را
 آمیزههای آتش و خون را

 

حمیدمصدق

 
مینشینم لب حوض

می‌نشینم لبه حوض و ترا می‌پایم:

بوسه‌هایت سرخ است

اشک‌هایت آبی

گونه‌هایت وسط آب و عطش حیران است.

رنگ موهای تو بر عکس خیالات جمیع شعرا

شب ظلمانی نیست

ظهر تابستان است.

تو زبان لب خاموش مرا می‌دانی

لهجهء بوسه تو خیس‌تر از باران است.

می‌نشینم لبه حوض و ترا می‌پایم:

پشت این پلک که وا می‌کنی و

می‌بندی

داستان‌های عجیبی داری

دوست دارم که بخوانم بازت

دوست دارم که ببینم این بار

در نگاه تو چه افسانهء پر جاذبه‌ای پنهان است.
.

.

 

 

سید علی میر افضلی

 

 

 

 
آغوش

تو را به خاطر می آورم،
‫آن گاه که در قاب خاکستری یک روز بلند
‫دستانت را به نهایت گشوده بودی،
‫به نشانه آغوشی
‫برای من که نگاه ماتی بودم و لبخندی کال
‫در قابی آویخته به خوابی دراز.
‫تا بسیاری سالها بگذرد
‫و راز های بسیار فراموش شوند
‫در نگاه گنگ تصویر هایی که سخن نمی گویند
‫تا به دیگر روز, که سهره ای به دشتی دور آن آواز به سینه ای تمام بخواند
عشقی بشکفد دیگر بار
‫و آغوشی راز بگوید در تصویر تازه‌ای.
.
.
.
افسانه امیری

 
غزل - حمید مصدق

 

 به خلوت بی ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است
 فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
 بیا به پرتو جام شراب من بگذر
اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
 بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
 کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار
 مرا ببین و به حال خراب من بگذر
تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

 

 

حمید مصــــدق

 


 

 

 
موریانه

رفته‌ای
و من هر روز
به موریانه‌هایی فکر می‌کنم
که آهسته و آرام
گوشه‌های خیالم را می‌جَوَند.
......
تا بی"خیال" نشده‌اَم
برگرد!
.
.
.
.

 

 


( رضا کاظمی )
 
نـــــــــــــــامه

می نویسم حال ُ روزگارم ُ،
تو یه نامه برای تو، دخترک!
یکه موندم میون ِ گود ِ سکوت،
من دچارم به یه جنگ ِ‌صد به تک!
اینجا جوشیدن ِ من بی ثمره،
...مث ِ چشمه وسط ِ دشت ِ نمک!
با صدام دفتر ِ شب ورق نخورد!
کسی دل نداد به حرف ِ بی کلک!
آخه آدما دروغ ُ دوس دارن،
شب ُ روز رؤیا می ریزن تو الک!
همه فواره ها درو شدن،
همه ی خاطره ها زدن کپک،
هی ستاره کم میشه از آسمون،
کسی به دیوِ سیا نداره شک!
انگاری دوباره جادوگر ِ شب،
از پس ِ پنجره می کشه سرک!
باید این نامه تموم بشه، ببین!
خون ِ من زد روی کاغذش شَتک!
حرف ِ آخرم همینه، عشق ِ‌من!
دل برای دیدن ِ تو زده لک!
تو خودت آخر ِ نامه ر ُ بخون!
خون پاشیده رو پرای قاصدک!


.
.
یغما گلرویی
 
 
 
 
دوستت دارم

 
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم.
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود!

 

                                                                  گروس عبدالملکیان
 
غزل 95

 

من شراب از شما نمی خواهم
 شهد ناب از شما نمی خواهم
ساقی شوکران من نشوید
 شِکراب از شما نمی خواهم
به سرابم ره گمان نزنید
 سر ِآب از شما نمی خواهم
 زشت و زیبای چهره ام ، خوش باد
 من نقاب از شما نمی خواهم
 ای ز اسبم فکنده ، نا اصلان !
 همرکاب از شما نمی خواهم
 من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمی خواهم
 جان بیدار من نیاشوبید
جای خواب از شما نمی خواهم
 شعله را در چراغ من نکُشید
 آفتاب از شما نمی خواهم

حسین منزوی

 

 

 
عاشقانه

اگه یه نامه باشم
پر از پیامای خوب
کاشکی جوابم تو باشی
اگه یه عابر باشم
اسیر طوفان شن
کاشکی سرابم تو باشی
پر از گناهم اگر رها شده بی خبر
کاشکی گناهم تو باشی
اگر تمام تنم
دو چشم خسته باشه
کاشکی نگاهم تو باشی
تو در من تب خوندنی تب تند و فریاد
تو اصلا تمام منی ، یه سایه ی همسفر ، یه همزاد
تولد یک صدا یه فریاد
سکوت من شیشه ای صدای تو موندنی
در من ، طلوع صدایی
تو مثل گل ساده ای نجیب و آزاده ای
اسمت ، صدای رهایی
صدای من رفتنی
صدای ما موندنی
مثل صدای همیشه
تو مثل گل ساده ای
نجیب و آزاده ای
حرفی ، برای همیشه

 

اردلان سرافراز

سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
کسی....

کسی با سکوتش
مرا تا بیابان بی انتها جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا بازگردان
مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان
حمید مصدق
 
روز نیلوفری

روز تنهایی من... 

روز نیلوفری یاد تو بود 

یاد لبخند نگاهت ... 

یاد رویایی آغوش تو بود 

روز تنهایی من... 

چهره سرد زمین یخ زده بود 

گره مردمک چشم تو باز 

به نگاه شب تنهاییمان زل زده بود 

روز تنهایی وغم.! 

قدر دلتنگی من... 

آســـمان پــیدا بود 

..... 

... 

آخرین قطره اشکت ... 

روی بیراهه ی ذهنم لغزید 

یـــــــــاد بــــــاد.... 

یاد خاکستری بغض قدیمی 

که در آغوش نگاه تو شکست 

یادی از رنگ فراق 

رنگی از...داد ســــکـوت!!! 

..... 

... 

اشک من جاری شد... 

جای تو خالی بود 

جـــــــــای تـــــــــو ... 

عکس تو درطاقچه ی کوچک قلبم خندید 

شعر دلتنگی من سخت گریست 

..... 

... 

روز تنهایی من... 

بـــی تـــــــــــــو گذشت... 

بــــی تـــــــــو نوشت... 

بــــی تو شکست...




برزگر

سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
به دیدارم بیا هرشب

به دیدارم بیا هرشب ، به دیدارم بیا هر شب

دراین تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند 
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند 
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ 
به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من 
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست 
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم 
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را 
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را 
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب 
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند 
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی 
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !


مهدی اخوان ثالث

 
مدام پیش نگاهی .....

 

 

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com


تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟


من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!


چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟


ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

 

فریدون مشیری

 

 

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
شعری از هوشنگ ابتهاج

ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما میاید

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابی ست هوا یا گرفته ست هنوز

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است
آه این سقف سیاه
آن چنان نزدیک است
که چون بر می کشم از سینه نفس
نفس ام را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی زنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفس ام می گیرد که هوا هم اینجا زندانی است

هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نیانداخته ست
اندراین گوشه خاموش این فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می ریزد


ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما میاید
که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است

وین چنین بر جگر سوخته گان داغ بر داغ می افزاید

 


هوشنگ ابتهاج

دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
غزل - حمید مصدق

 

به خلوت بی ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است
 فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
 بیا به پرتو جام شراب من بگذر
اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
 بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
 کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار
 مرا ببین و به حال خراب من بگذر
تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

 

حمید مصـــدق

سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
شعر دو - یغما گلرویی

 

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

یغما گلرویی ( مجموعه : گفتم بمان! نماند ...  شعر دو ...)

 

 

 
در لحظه

به تو دست ‌می‌سایم و جهان را درمی‌یابم،
به تو می‌اندیشم
و زمان را لمس‌می‌کنم
معلق و بی‌انتها
عریان.

می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان و زمین،
 

و گندمِ عطرآگینی که دانه‌می‌بندد
  رقصان

در جانِ سبزِ خویش.

 

از تو عبورمی‌کنم
چنان که تُندری از شب.ــ

می‌درخشم
و فرومی‌ریزم.

19 مرداد ۵٩

احمد شاملو

 

 

 
دیوانگیها

نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها

فروغ فرخزاد

 
گل نیلوفر

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد،...

و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است،

گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.

هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی شود آب را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمان می توان بود.

بهار، بهار است، و بر سر سبز کردن شاخه ها نیست
برف، برف است، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد
برگ را، به تمنا، نمی شود از ریزش باز داشت
با فصل های سال همسفر شو،
سقفی دارد بهار
کف یخبندان ها ناپدید است.

دستی برای نوازش و
زانویی برای رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش،
اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من
دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم
با خود مهربان باش.

نبودم اگر نبودی،
دروغ تو را
خار تشنه ی کاکتوسی می بینم
که پرندگان مهیب را دور می کند
به پرنده ی کوچک پناه می دهد،
سقف دارد راستی
کف ناراستی ناپدید است،

ای ماه شقه شقه صبور باش!
چه ها که ندیده ئی
چه ها که نخواهی شنید
ما التیام زخم های تو را بر سینه ی مجروحت باز می شناسیم
ماه لکه لکه!
مثل حبابی بر دریا بدرخش و
با آسمان خالی خود شادمان باش،
جشنواره ی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها می رسند
زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها
سقفی دارد روشنی
کرانه ی تاریکی ناپدید است.

اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،
سقفی دارد زندگی
کف نیستی ناپدید است،
به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم

 

شمس لنگرودی

 
نگاه کن

نگاه کن

که غم درون دیده ام


چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود
 

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن
تمام آسمان من

پر از شهاب می شود
 
تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها
 
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها

ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من
 
ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم
 
چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن
که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن 
 
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن

که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود
 
به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود


 

 

فروغ فرخزاد
 
باهر خداحافظی می آموزی

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری

خورخه لوئیس بورخس

 
هنوز هم! بخدا !

همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود!
نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم،
نه حتا فرصتی
که دمی نگاهی به عقربه ثانیه شمار ساعت بیندازم!
با آرزوهای آنور ِ دیوار زندگی کردم!
با خوابهای برباد رفته!
منتظر بودم روزی بیاید،
که همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند،
چراغ ِ تمام چهار راهها سبز می شود
و همسایه ها،
خواب ِ پراید ِ سفید و موبایل بدون ِ قسط
و کابوس ِ چک برگشتی نبینند!
چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند
و سر و کله تو
از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود
!
هنوز هم منتظرم!
از گریه های مکررم خجالت نمی کشم!
سکوت بیمارستان ِ بیداری را رعایت نمی کنم!
کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!
دِکارت هم هر چه می خواهد بگوید!

من خواب می بینم،
پس هستم
! ●

 

یغما گلرویی

 
تو را دوست دارم

 

 

کویرم در آغوش باد و غبار

به رویای باران و باغم ببر

شبم سایه پوش خیال و سکوت

به ایوان نور وچراغم ببر

 

بهاری شو ودستهای مرا

بگیر و برویان ازین خاک پیر

سراغم بیا تا چو رودی رها

بریزم در آرامشی دلپذیر

 


تو را دوست دارم که رویای تو

ستونهای این سقف نیلوفریست

تو را دوست دارم که روز تو عید

شب قصه  های تو ماه و پریست

 

تو را دوست دارم که دنیای تو

به آرامی خوابهای من است

دلی گرم دارم در این خاک سبز

چراغی که تا زنده ام روشن است

 

صدا کردی از سایه ها و سکوت

مرا زیر نور چراغی که هست

پریدم  به رویای بالی که نیست

دویدم در آغوش باغی که هست

 

تو را دوست دارم که نام تو را

 نوشتند برسینه ی سنگها

به پیشانی سبزه ها عیدها

در آرامش باغ آهنگها

 

تو را دوست دارم کویری و باغ

تو را دوست دارم رهایی و شاد

تو را دوست دارم بزرگی و سبز

تو را دوست دارم ........

عبدالجبار کاکایی

Your image is loading...
 
تو میتـــــــــــونی

شعر تتیراژ سریال در مسیر زاینده رود با صدای خواجه امیری

 

غروبم مرگه رو دوشم طلوعم کن تو میتونی

تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی

شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا

منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا

دلم با هر تپش با هر شکستن داره می فهمه

که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه

چه راهایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست

تو خوب سوختن و میشناسی سکوت و از اونم بهتر

من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر

می خوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم

دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم

 

دکتر افشین یداللهی

 

 

پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 
هرگــــــــــــــــــز

 

Your image is loading...

من تمنا کردم

 

که توبا من باشی

تو بمن گفتی                 هرگز.....هرگز

 پاسخی سخت و درشت

ومرا غصه این هرگز کشت ....

 

حمید مصدق

 

 

 
محبوب من

محبوب من بیا

تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام

شور و نشاط عشق را برانگیزد

من غرق مستی ام از تابش وجود تو

در جام جان چنین  سرشار هستی ام

من بازتاب صولت زیبایی توام

آیینه شکوه دلارایی توام

 

حمید مصدق

 
خوابم می آید

 

Your image is loading...

 

خوابم می آید
خوابم می آید اما
باید دوباره تمام کتاب کواکب را دوره کنم
بی گلایه وگریه که نمی توان
به دیدار دیار دور رؤیا رفت
باید به رکعت سکوت و صدای کبوتر فرو شوم
باید به پنجره ی باز و پرواز پوک پر بیندیشم
به جریمه های نانوشته ی جمعه های کودکی
به گلوی گرفته و گریه ی گیتار
به طنین ترانه و طبل تندر
باید به حقارت ابرها بیندیشم
به بیم بارش باران
به سرود ساکت اشک
خوابم می آید اما
باید به اندازه ی گریه یی کوتاه هم که شده
به تو بیندیشم
شاید نگاه گرم تو
در لابه لای این همه رویا
یا در خیال این همه خمیازه گم شده باشد
چه کنم ؟ زیبا جان
باید بیابمت
به این گریه های گاه به گاه بالش و بستر
خو کرده ام دیگر

 

"یغمـــــــــــــــــــا گلرویی"

 
کمی نگران شدم

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
 منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!

 

یغما گلرویی

Your image is loading...

دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 
شعری از شاعری

Your image is loading...

بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
 در ژرفی شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
 اینک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من
 سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
 ریزش باران است
 آواز می دهم :
 «ایا کسی مرا
 «از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
 شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
 این قیر گونه گیسوی شب را
سپید میسازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
 در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد
 در دوردستها
 باریده بود بارانی
 سنگین و سهمناک
 و دست استغاثه من
 سدی نبود سیل مهیبی را
که می آمد
و آخرین ستون
 از پایداری روحم را
 تا انتهای ظلمت شب
 انتهای شب
 می برد

« آری کس مرا
« از ساحل ِ سپیده  ی شبها صدا نزد .

 

حمید مصدق

 
بی قراری

Your image is loading... 

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

 

قیصر امین پور

 
تصویر در قصیده

غم ازدرون مرا متلاشی کرد
 کاهیده قطره قطره تنم در زلال اشک
 من پیشرفت کاهش جان را درون دل
 احساس می کنم
احساس می کنم که تو بخشیده ای به من
این پرشکوه جوشش پر شوکت غرر
 در من نه انتظار و نه امیدی
 امید بازگشت تو ؟

Your image is loading...


 بی حاصل
من از تو بی نیازتر از مردگان گور
 دیگر به من مبخش
 احساس دوست داشتن جاودانه را
با سکر بی خیالی
اعصاب خویش را
 تخدیر می کنم
 من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب سنگ تصویر می کنم

  

حمید مصدق

 

 

 
رباعی

                             زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

                           دل دادم و شعر عشق انشا کردم

                           نی نی غلطم کجا سرودم شعری

                           تو شعر سرودی و من امضا کردم

                                               

حمید مصدق

                                               

 
میخواهمت هنوز

باری طلوع پاک تو در آن شب سیاه
 شاید بشارت از دم صبح سپید بود
 وقتی طلیعه تو درخشید 
 از پشت کوهسار توهم
دیدم که این طلوع Your image is loading...
زیباترین سپیده صبح امید بود
 ای سرکشیده از دل این قیرگونه شب
بر آسمان برای و رهکن
زرتار گیسوان زرافشان را
همچون شهابها
 بر بیکران سپهر
با شب نشستگان سخن از آفتاب نیست
آنان که از تو دورند
 چونان به شب نشسته شبکورند
ت خورشید خاوری 
 جان جهان ز نور تو سرشار می شود
 همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک
در خواب رفته طالع من
این خفته سالیان بیدار می شود
ای ایه مکرر آرامش
می خواهمت هنوز
 آری هنوز هم
دریای ‌آرزوی
 در این دل شکسته من موج می زند
راهی به دل بجو

 حمید مصدق

 

 

 
یادگاری

Your image is loading... 

ای غزل از تو رسیده! ای ترانه از تو جاری
مرهم ِ عزیز ُُ ناب ِ همه ی زخمای کاری
پا بذار تو شب ِ چشمام، با تو تازه می شه حرفام
این تویی که مثل ِ اینه، من ُ یاد ِ من میاری
مث ِ یه حرف ِ نگفته، با منی! زیبای خفته
تا رسیدن به طلوعم، یه قدم فاصله داری
توی این چلّه ی یلدا، تو شدی شروع ِ فردا
توی یخ بسته گی ِ باغ، صدای پای بهاری
دل ِ ما وقفِ نگاهت، چشممون مونده به راهت
نه تو جادّه گرد ُ خاکی، نه نشونی از سواری
تو که نازی مث ِ آهو، بگو عطر ِ‌خنده هات کو؟
بیا که دیگه نمونده واسه دل صبر ُ قراری
بی تو سو نداره چشمام، بی تو می گیره نفس هام
واسه من مثل ِ هوایی، خونه یی، شهر ُ دیاری
پل بزن به این شکسته، روزگار دستام ُ بسته
تو مثِ حکم ِ رهایی از تو بندِ روزگاری
من یه سوزن بان ِ پیرم، که دیگه جون نمی گیرم
تو مثِ خاطره های سوت ِ آخرین قطاری
من ُ تو دلِت نگه دار! دخترک! خدا نگهدار
شاید این ترانه از من، بشه تنها یادگاری

 

یغما گلرویی

 
قطعه ای از نامه ها

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

(سید علی صالحی)

envelope-jn.jpg

 
روشنم کن

Your image is loading...

دلخوش ِ خاطره هاتم! هیچکس ُ جز تو ندارم
تو بگو، ترانه بانو! من کجای روزگارم؟
وقتی معنای ترانه، حرفای صدتا یه غازه
وقتی پیش ِ پای خسته م، جاده های حیله بازه
باید از کدوم دقیقه، برسم به خط ِ سوم؟
تو کدوم ثانیه باید، خون بشم تو رَگ ِ مردم؟

یادم بده ترانه ای بخونم
تا دیگه دیواری نمونه بر جا
من ُ ببر به اون شب ِ قدیمی
دلم گرفت از این طلوع ِ بی جا

خسته ام از این رهایی، زیر ِ سقفِ سُربُ کابوس
این طلوع ِ روشنی نیست، نور ِ چلچراغ ِ جادوس
دل به این ستاره نسپار، برق ِ چشمای یه گُرگه
چه دروغ ِ دلنشینی، روی این لوح ِ بزرگه
تو بگو خاک ِ سکوتم، از کدوم جوانه سبزه؟
روشنم کن که فروغت، به چراغونی می ارزه

یادم بده ترانه ای بخونم
تا دیگه دیواری نمونه بر جا
من ُ ببر به اون شب ِ قدیمی
دلم گرفت از این طلوع ِ بی جا

 

یغما گلرویی

 
ایا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس میکند

 

Your image is loading...ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره باران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس ایا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

حمید مصدق

 
تورا من چشم در راهم

Your image is loading...

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن، سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم.

شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم.

 

"نیما یوشیج"

 
عاشق تر

Your image is loading...

 

عاشق تر از این بودم اگر لحظه ی پرواز
 در دست نجیب تو کلید قفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر عطر نفسهات
در لحظه ی بی همنفسی ‚ همنفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر فاصله ها را
این اینه ی شب زده  تکرار نمی کرد
 عاشق تر از این بودم اگر هق هق ما را
 این سایه ی سرمازده انکار نمی کرد
با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی
تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی
 عاشق تر از این بودم اگر در شب وحشت
مثل تپش زنجره نایاب نبودی
عاشق تر از این بودم اگر وقت عبورم
 آنسوی سکوت پنجره خواب نبودی
عاشق تر از این بودی اگر ثانیه ها را
 اندوه فراموشی من تار نمی کرد
 عاشق تر از این بودی اگر این دل ساده
اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد
با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی
تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی

یغما گلرویی

 
با تو بی تو

Picasion.Com

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

 

حمید مصدق

 
ماه

Picasion.Com

 

امشب ز نور ماه پر از درد می شوم
غمگین و دلشکسته و رخ زرد می شوم
امشب ز بغض و ناله ی این ماه نیمه جان
با اشک نا چکیده هم آورد می شوم
ای آسمان بر آتش جانم ببار باز
گویا فقط ز اشک تو من سرد می شوم
با این چنین سرودنم امشب ز حال ماه
از جمع صاحبان خرد طرد می شوم
امشب ز ابر های پر از اشک آسمان
آواز خوان چو عاشق شب گرد می شوم

 

هورمزد یعقوبی نژاد

 
آبروی این قبیله

Picasion.Com

رفتنت تنها یه خوابه ! تو نرفتی ‚ عطرت اینجاس
 کنج نایاب نفسهات تنها جای امن دنیاس
توی کوچه ی نگاهت چرخش هزار تا تیله س
به غزل قسم که چشمات آبروی این قبیله س
هم مثه ماه تمومی ‚ هم مثه هلال خنجر
هم تب نگاه اول ‚ هم غم نگاه آخر
 نمی دونم تو چی هستی ‚ استوای عشق و تردید
هم مثه سیاهی شب ‚‌ هم مثه ظهور خورشید
لب تو سکوته ‚ اما چشم تو پر ازهیاهوس
 مثل اون وحشت وحشی ‚ که توی نگاه آهوس
لا به لای هرم گیس ت عطر بکر گل یاسه
 ململ نازک دستات واسه من تنها لباسه
هم مثه ماه تمومی ‚ هم مثه هلال خنجر
هم تب نگاه اول ‚ هم غم نگاه آخر
 نمی دونم تو چی هستی ‚ استوای عشق و تردید
هم مثه سیاهی شب ‚‌ هم مثه ظهور خورشید

 

یغما گلرویی

 
دومین سالگرد پرواز قیصر امین پور

 

Picasion.Com

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
باشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصر امین پور

(دهم آبان دومین سالگرد درگذشت قیصر امین پور ،یادش گرامی )

 
آواز نگاه تو

Picasion.Com 

 می شنوم می شنوم آشناست
 موسقی چشم ِ تو در گوش ِ من 

 موج ِ نگاه ِ تو هماواز ِ ناز
 ریخت چو مهتاب در آغوش ِ من
 می شنوم در نگه ِ گرم ِ توست
 گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید
 این همه گشتم من و ، دلخواه ِ من
 در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید
زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را
 می شنوم ، با دل و جان آشناست
اشک ِ زلال ِ غزل حافظ است
 نغمه ی مرغان ِ بهشتی نواست
 می شنوم ، در نگه ِ گرم توست
 نغمه ی آن شاهد رؤیانشین
 باز ز گلبانگ ِ تو سر می کشد
 شعله ی این آرزوی آتشین
 موسقی چشم ِ تو گویاتر است
 از لب ِ پر ناله و آواز ِ من
 وه که تو هم گر بتوانی شنید
 زین نگه ِ نغمه سرا راز ِ من !

 

هوشنگ ابتهاج

 
عاشقی کن منو نشکن

 

حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی‌ گرفته که می‌خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم
تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن
منو نشکن

باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

عبدالجبار کاکایی

(تتیراژ سریال دلنوازان)

 
ای عشق

Picasion.Com

 
منتظر عبور تو

منو بی صدا نبین ‚ صد تا ترانه با منه   

                       Picasion.Com
 تو دل هر نفسم صد تا غزل جون می کنه
 می خوام از عطر تن تو نفسی تازه کنم
 به سکوت شب بگو موقع خود شکستنه
پلکای سنگی من وا میشه رو به نور تو
بازم آفتاب می گیرم تو سایه ی حضور تو

توی چاردیوار گریه تو رو فریاد می زنم
 پشت این پنجره ام منتظر عبور تو
 حرفای روشن تو حرف حساب بود شاپرک
چشمای عاشق من اون روزا خواب بود ‚ شاپرک
آخرین فسق نفس ‚ فصل غروب بوسه ها
فصل همدستی شاخه و طناب بود ‚ شاپرک


اگه فکر کنی رسیدی تا ابد نمی رسی
 اگه خوب نباشی به معنی بد نمی رسی
 می شی مرداب اگه این برکه رو دریا نکنی
اگه رودخونه نشی به حرف سد نمی رسی
رو به ایینه دعا کن تا برمبه آسمون
 کاری کن ابری نشه حال و هوای قصه مون


من رو با خودت ببر آخر این فاصله ها
اونجا که خسته میشه کبوتر نامه روسن
 حرفای روشن تو حرف حساب بود شاپرک
چشمای عاشق من اون روزا خواب بود ‚ شاپرک
آخرین فسق نفس ‚ فصل غروب بوسه ها
فصل همدستی شاخه و طناب بود ‚ شاپرک

یغما گلرویی

 
من غلام قمرم

به مناسبت روز بزرگداشت مولانا ٨ مهرماه

 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                        
 
پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگوPicasion.Com

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 
شعری از جنس الماس

Picasion.Com

بگذار در کانون آفتاب بایستم

و به گوی زمین بنگرم

از آن مکان بلند آرامش

به آوازها جان می دهم

و یک پیراهن آبی به تن آسمان می کنم

ستاره ها از جیب تو بیرون می افتند

پیرامون کلمه هایت برگها میرویند

سیمای جهان پدیدار میشود

تو در دلم می تابی.

 

گیتی خوشدل/مرا از نیلوفر یاد است

 
مرا از نیلوفر یاد است

Picasion.Com

قدیس ،فراسوی جسم

به آبها نگریست و دریا شد

زیبایی، فراسوی ذهن

به آسمان نگریست و ستاره شد

من چو گلبرگی زیر پای تو می افتم

خم می شوی و مرا از زمین بر میداری

گلبرگ را به سینه ات می فشاری و الماس می شوم

تابناک و شفاف می درخشم.

 

گیتی خوشدل/مرا از نیلوفر یاد  است

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
هم روزگار

Picasion.Com

غم نخور! هم روزگارم! من هوای تو ر ُ دارم!
واسه چاردیوار ِ قلبت، صد تا پنجره میارم!
غم نخور! زیبای خفته! ناامیدی حرف ِ مفته!
رنگ عوض می کنه این شب، با غزل های نگفته!
نگو خیلی وقته این جا، کسی فردا رُ ندیده!
توی پولک ِ لباست، صد تا فانوس ِ امیده!
چرخ ِ تو، وقت می رقصی! میشکنه چرخ ِ فلک رُ!
تازه می کنه دوباره، خبرای قاصدک رُ!

شب از رقص ِ تو می ترسه! بترسون دیوِ جادو ر ُ!
پریشون کن با آوازت، سکوت ِ این غزلگو رُ!

غم نخور! همیشه روشن! رخوت ُ بگیر از این تن!
خون ِ زندگی ر ُ بسپار، به رگِ ترانه ی من!
غم نخور! همدست ِ خسته! شب پره از پیله رسته!
مرغ ِ عشق ِ این ولایت، دوباره قفس شکسته!

شب از رقص ِ تو می ترسه! بترسون دیوِ جادو ر ُ!
پریشون کن با آوازت، سکوت ِ این غزلگو رُ!

 

یغما گلرویی

 
سوگند

 

سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
یه ترانه هس تو قلبم

 


یه ترانه هس تو قلبم که هنوز نخونده مونده
 فکر خوندن یه ح
رفش همه عمرم رو سوزونده
 تا حالا هر چی که داشتم ، سر خوندنش گذاشتم
صد دفه شکستم اما رو ترانه پا نذاشتم


 اگه اون ترانه باشه ، هیچ دلی تیره نمی شه
دیگه هیچ نگاه خیسی به افق خیره نمی شه
 وقتی اون شعر رو بخونم پرده ها رو می سوزونم
 دستا رو به سیب سرخ باغ قصه می رسونم

 ای نفس ! تا ته جاده ی صدا حوصله کن !
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن !
ای ترانه ی مقدس ! مقصد پاک سفر باش !
 از تو قلب بی قرارم پر بگیر ! معجزه گر باش !


ببین آغوش امیدم رو به تصویر تو بازه
 گوش بده ! حتی خیالت واسه من ترانه سازه
بیا تا قالی کهنه دوباره به گل بشینه
 بیا تا چشمای خیسم این شکفتن رو ببینه


بیا تا صدا سکوت کهنه رو نکرده باور
بیا تا این دل خسته نزده بیه سیم آخر
ای نفس ! تا ته جاده ی صدا حوصله کن !
 اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن
!

 

یغما گلرویی

 

پ.ن: دوستان عزیز متاسفانه مشکلاتی از چند روز پیش در وبلاگ من بوجود اومده و گویا مشکل جدید اینه که وبلاگ بطور کامل باز نمیشود بخصوص ارشیو و لینک دوستان .اگر از مرورگرفایرفاکس استفاده شود این مشکل برطرف میشود از اینکه حوصله میکنید و باز به آواز شباهنگ سر میزنید سپاس بینهایت دارم

پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
ترجمه ی چشمای تو

Picasion.Com

چه ضیافت غریبی
من و گیتار و ترانه
جای تو : یه جای خالی
شعر من شعر شبانه
هرم خورشیدی چشمات
 من رو آب کرد تموم کرد
 لحظه ی ناب پریدن
 با یه دیوار رو به روم کرد
گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
 تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست
 تو ضیافت سکوتم
 تو اگه قدم بذاری
 می بینی از تو شکستم
اما تو خبر نداری
بی تو از زمزمه دورم
بی تو از ترانه عاری
 زخم تو : زخم همیشه
 اینه تنها یادگاری
گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
 تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

 

یغما گلرویی

 

 
یاد تو سبزه

 

تو دوباره بر می گردی !‌

        من چه خوش باورم امروز
                                 غزل ناب رو خبر کن !‌              از ترانه سرم امروز
                                                                                                 با تو ام تا ته آواز !

               همصدای بی ستاره 
                                            لحظه ی نایاب فریاد !                          ای تولد دوباره 
                    

 وقت عریونی هفته ‚                    وقت بیداری من نیست
                                                                بگو شب بیاد سراغم !                    حس آفتابی شدن نیست 


            یه دفه خوابت رو دیدن
                                           به یه عمر من می ارزه
                                                                  توی این چله ی پاییز
                                                                                             هنوزم یاد تو سبزه
 تو دوباره بر می گردی !‌

                   دل یه عمر گوش به زنگه
                                         پا بذار رو خط جاده ‚                  با تو قصه مون قشنگه 
                                                     

                   نگو پروانه هنوزم ‚                تو دل پیله اسیره
                                                                                       پر پروازت رو وا کن !‌

نگو دیره! نگو دیره 


              واسه فهمیدن چشمات ‚ پلک خورشید رو می بندم
                  گم میشم تو شهر رویا من به بیداری می خندم
                                                                               یه دفعه خوابت رو دیدن
                                                                               به یه عمر من می ارزه
                                                                                              توی این چله ی پاییز 
                                                                                              هنوزم یاد تو سبزه

 

یغما گلرویی 

چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
ترانه یادم نمیاد

ترانه یادم نمیادتنها بدون دوست دارم
بدون که با نبودنت ‚ قدم به قدم بد میارم 

 طلسم خوشبختی من چشمای عاشق تو بود
وقتی که بودی میشد از روزای آفتابی سرود
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو آینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد
اما هنوز کنارتم
 تو یار من نسیتی و من تا ته دنیا یارتم

 میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت
 پیش حضور روشنت قافیه ساخت قافیه باخت
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ‚
اما چشات به یادمه
 خاطره ها رو رج زدن بودن من همین دمه
ستاره نیس که بشمارم ‚ خودت باید بیای و بس
 با تو میشه ترانه خوند ‚ تا اوج آخرین نفس
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید

یغما گلرویی

 
بیاد احمد شاملو

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

 

من با تو تنها نیستم، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنهاتر است . . .

 

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند

 

خشم کوچه در مشت تست

در لبان تو، شعر روشن صیقل می خورد

من ترا دوست می دارم، و شب از ظلمت خود وحشت می کند

 

 

احمد شاملو

 

یادمان سالگرد درگذشت شاعر توانمند احمد شاملو


ادامه مطلب
 
وای از آن خیال زخمی ات

بوی اسب می دهی
بوی شیهه، بوی دشت
بوی آن سوار را
او که رفت و هیچ وقت برنگشت
                        ***
                شیهه می کشد دلت
                باد می شود
                می وزد چهار نعل
                سنگ و صخره زیر پای تو
                شاد می شود
                می دود چهار نعل

                          ***
                               یال زخمی ات 
                               شبیه آبشار
                               روی شانه های کوه ریخته
                               وای از آن خیال زخمی ات
                               تا کجای آسمان گریخته
                                                   ***
                                                    روی کوه های پر غرور
                                                    روی خاک ِ دره های دور
                                                    دستخط وحشی تو مانده است
                                                    رفته ای و ردپای خونی تو را
                                                    هیچ کس به جز خدا نخوانده است

 


عرفان نظرآهاری

 
سکوت

یه‌ پنجره‌ْ رو به‌ یه‌ باغ‌ْ ، یه‌ کوره‌راه‌ِ بی‌چراغ‌ْ ،
یه‌ حوض‌ِ سبزِ نیمه‌ پُر ، آبتَنی‌ِ چَن‌تا کلاغ‌ !
دوباره‌ جنگ‌ِ من‌ُ من‌ ، تو این‌ غروب‌ِ بی‌نفس‌ْ !
قناری‌ می‌خونه‌ ولی‌ صداش‌ اسیرِ تو قفس‌ !

آهای‌ ! شکسته‌ ! با تواَم‌ ! فکرِ یه‌ راه‌ِ تازه‌ کن‌ !
به‌ جای‌ خوندن‌ یه‌ دَفه‌ ، سکوت‌ُ مَزه‌ مَزه‌ کن‌ !
توی‌ سکوت‌ْ زندونی‌ِ ، عطرِ یه‌ آوازِ زُلال‌ !
نخون‌ تا فریاد بِزَنَن‌ تموم‌ِ آدمای‌ لال‌ !

توی‌ سکوت‌ می‌شه‌ به‌ عشق‌ ، میشه‌ به‌ آیینه‌ رسید !
می‌شه‌ به‌ تَک‌ ستاره‌ی‌ این‌ شب‌ِ دیرینه‌ رسید !
می‌شه‌ با طوفان‌ِ نفس‌ ، حنجره‌ها رُ زنده‌ کرد !
تو بازی‌ِ یکی‌ شُدَن‌ ، می‌شه‌ تو رُ بَرَنده‌ کرد !

سکوت‌ِ بی‌رضایتِت‌ چه‌ خوش‌ صداس‌ ! ترانه‌ خون‌ !
وقت‌ِ سقوط‌ِ ناگزیر ، من‌ رُو یه‌ تکیه‌گاه‌ بدون‌ !
من‌ با تواَم‌ تا تَه‌ِ خط‌ ! مثل‌ِ یه‌ سایه‌ پابه‌ پا !
حرف‌ِ من‌ُ به‌ من‌ بزن‌ ، اونورِ غیبت‌ِ صدا !

توی‌ سکوت‌ می‌شه‌ به‌ عشق‌ ، میشه‌ به‌ آیینه‌ رسید !
می‌شه‌ به‌ تَک‌ ستاره‌ی‌ این‌ شب‌ِ دیرینه‌ رسید !
می‌شه‌ با طوفان‌ِ نفس‌ ، حنجره‌ها رُ زنده‌ کرد !
تو بازی‌ِ یکی‌ شُدَن‌ ، می‌شه‌ تو رُو بَرَنده‌ کرد !

 

یغما گلرویی

 
بشارت


غروب عمر شب انتظار نزدیک است
طلوع مشرقی آن سوار نزدیک است

دلم قرار نمی گیرد از تلاطم عشق
مگو:«برای چه ؟»، وقت قرار نزدیک است

اگر که در کف دیوارها گل و لاله است
عجیب نیست ، که دیدار یار نزدیک است

بیا ! چو لاله تنت را به زخم ،آذین بند
بیا و زودبیا ! روزبار نزدیک است

فریب خویش مده ، تشنگیت خواهد کشت
دو گام پیش بنه ،چشمه سار نزدیک است

در آسمان پگاه آن پرند را دیدی ؟
اسیر موج نگردی ،کنار نزدیک است
سهیل محمودی
 
نگاهم کن

کمتراز چشم تو نمیخواهم

نگاهم کن

آنقدر نگاهم کن تا چون نیلگون ترین شب

بر آسمان بشکفم

تمام آوازهایت را به جویبار بخشیده ای

و سبدت را به من

نزدیک بیا ؛

میخواهم لبخندت را بچینم.

 

گیتی خوشدل

مرا از نیلوفر یاد است

 

 
گمت کردم

 

گُمت‌ کردم‌ !
تو این‌ راه‌ْروهای‌ دَک‌ُ دراز گُمت‌ کردم‌ !
تو این‌ دالونای‌ سفید !
تو این‌ دالونا...

از خونه‌ که‌ زَدَم‌ بیرون‌ باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ،  تو سَرَم‌ ،  لای‌ برگای‌ کتابم‌ !
تو ماشین‌ باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ،  تو سَرَم‌ ،  لای‌ برگای‌ کتابم‌ !
دَم‌ِ سازْفروشیا باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ،  تو سَرَم‌ ،  لای‌ برگای‌ کتابم‌ !
پلّه‌ها رُ که‌ اومدم‌ بالا باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ،  تو سَرَم‌ ،  لای‌ برگای‌...
امّا نه‌ !
دیگه‌ نبودی‌ ! همون‌جاها گُمت‌ کردم‌...
یعنی‌ خواستن‌ که‌ گُمت‌ کنم‌ !

اِی‌ لعنت‌ به‌ رنگ‌ِ قرمز !
لعنت‌ به‌ هَر چی‌ خودکاره‌ !
لعنت‌ به‌ هَر چی‌ هَر چی‌ِ...
گُم‌ بشه‌ هر کی‌ بخواد تو رُ گُم‌ کنم‌ !
قبض‌ِ جریمه‌ نبودی‌
که‌ از لای‌ برگای‌ کتابم‌ بیفتی‌ُ عین‌ِ خیالم‌ نباشه‌ !
به‌ کوری‌ِ چشم‌ِ هَر چی‌ دُزده‌ ،  هنوزم‌ با منی‌ !
تو دِلم‌ !
تو سَرَم‌...
گیرم‌ از لای‌ برگای‌ کتابم‌ کنده‌ باشنت‌ !
دیاری‌ نمی‌تونه‌ از دلم‌ بدزدتت‌ ! عزیز !
دیاری‌ نمی‌تونه‌...

یغما گلرویی

 
تو میتوانی

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

 تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

 

قیصر امین پور

 
می دانم که میایی

می‌دانم که می‌آیی
چه غم دارم ز تنهایی
می‌باری چو ابر بهار
می‌شویی از دل غبار
می‌تابی چون آفتاب
می‌ربایی از دیده خواب

می‌رسد با بانگ صبح از سوی او
آن نسیم جانفزای کوی او
گر دل من بی‌‌قراری می‌کند
او بهارست و بهاری می‌کند

می‌دانم که می‌آیی
چه غم دارم ز تنهایی
شب هجران شود کوتاه
رسد صبح امید از راه...

دکتر امیرحسین سام

 

شاید این جمعه بیاید،شاید

 
عقابی پرید

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

عرفان نظرآهاری
20/9/86

 
آینه

مث آینه ای شکسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم  

حالا من هزار تا دل هزار تا دستم

حالا من هزار تا آغوشِ ِشکسته م 

حالا تکرار می شه چشمات توی چشمام

حالا اندازه ی دنیا تو رو می خوام 

حالا چن هزار دلیل تازه دارم

که چشامو از چشات بر نمی دارم

حالا هر دقیقه دارم از تو سهمی

تو باید شکسته باشی تا بفهمی

 مث آینه ای شکسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم

عبدالجبار کاکائی

 
می دانم ای مسافر

 

می‌دانم ای مسافر هم خسته‌ای و مانده
اما بگو چه چیزی‌ اینجا تو را کشانده؟

دیدم کنار ابری زانو زدی چنان کوه
از رازهای خورشید در گوش تو چه خوانده؟

گفتا ز شوق عشقش زنجیرها دریدم
دیوانه‌ای ندیدی از شهر عقل رانده؟!

پر‌خنده‌ای و مستی ، از بند غم گسستی
با ما بگو چه شهدی جان تو را چشانده؟

گفتا که چشم بد دور، بوسیدن لب صبح
این شهد و این حلاوت در جان من نشانده

دیوانه بودی اما دیوانه‌تر شدی باز
آیا نسیم از او پیغام نو رسانده؟

گفتا شنیدی ای دل بوی خوشش خبر داد
تا شهر گیسوانش راهی دگر نمانده!...

دکترامیر حسین سام

 
فقط فرض کن!

فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس تمام نامه ها
و از تارک  تمام ترانه ها پاک کردم
!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطرِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل در به در!
با بی قراری  ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار آینه هم که می روم،
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو می زند
!
موضوع دوری دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین  نفسهای من شده ای! خاتون!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!

 

یغما گلرویی

 
رماندی و رمیدیم

 

 

ما چون زدری پای کشیدیم ،کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند


از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود


حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم


کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است

 
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم


سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن


گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم


سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل


هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم


وحشی سبب دوری و این قسم سخنها


آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 

وحشی بافقی

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
شعر نه

 

وقتی کبوتر واژه یی
تور بی طناب ترانه می افتند
بر می دارمش
می بوسمش
و رهایش می کنم
همان بوسه برای تداوم ترانه ام کافی ست
به زدودن اشکی از زوایای گریه ها رضایت نمی دهم
نمی خواهم شعرم را به خط خوش بنویسم
نمی خواهم از پی واژه ها تا پلکان کتاب و کوره راه لغت نامه ها سفر کنم
تنها می خواهم
دمی سر بر شانه یی بگذارم
و به اندازه ی دوری دست مرداب و دامن درناها گریه کنم
دیگر اینکه چرا شانه یی آشناتر از سپیدی کاغذ و قامت قلم نمی یابم
جوابش در چشم های توست
که شهد نام و شکوه شانه ات را
از گریه های من دریغ می کنی
حالا که کسی در حوالی خلوت خاموش ما نیست
لحظه یی به دور از قافیه های غرور و گلایه به من بگو
آیا تمام این ترانه های اشک آلود
به تکرار آن روزهای زلال زنبق و رازقی نمی ارزند ؟

 

یغما گلرویی

 
دل شوریده

می‌نشیند سخنت در دل و جانم چه کنم
می‌شود همنفس نای نهانم چه کنم

دل شوریده من چون که شراب تو چشید
آنچنان گشت که از او به فغانم، چه کنم

نه عجب گر دلم از سردی این شب بگرفت
یار خورشید و سحرخنده آنم چه کنم

هین مگو چند ز صبح و نفسش یاد کنی
زنده است از دم او روح و روانم چه کنم

در دل چشم تو آن شعر چنان آب روان
خوانده‌ام لیک نیاید به بیانم چه کنم

عهد کردم که دگر سفره دل نگشایم
عشق فریاد برآرد ز نهانم چه کنم

به رطب باز کنم روزه خود بار دگر
باز مهمان لبت در رمضانم چه کنم...

امیرحسین سام

 
دردواره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

زنده یاد قیصر امین پور

 
مرغ سحر

مرغ سحر ناله سرکن

داغ مرا تازه تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیرو زبر کن

بلبل پربسته زکنج قفس درآ

نغمه آزادی نوع بشر سرا

درقفسی عرصه این خاک توده را

پرشرر کن

ظلم ظالم ،جورصیاد

آشیانم داده برباد

ای خدا،ای فلک، ای طبیعت

شام تاریک ماراسحرکن

نوبهاراست ،گل به باراست،

ابرچشم ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن درقفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل ازاین

بیشتر کن ،بیشترکن

مرغ بیدل ،شب هجران،مختصر ،مختصرکن

 

محمت تقی بهار(ملک الشعراء)

 

 
بوی باران

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

جان من کجایی
کجایی
که بی تو دل شکسته ام

سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

ای گل آشنا بیا

بیقرارم بیا

وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی


زنده یاد قیصرامین پور 

 
ای عزیز خداوند

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید

*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور

*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.

 

عرفان نظر آهاری

 
کشاکش دنیا

مارا دل از کشاکش دنیا شکسته است
این کشتی از تلاطم دریا شکسته است
تنها ننالم از غم ایام و جور یار
باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است
ای گل! برون نیاوردش سوزن مسیح
خاری که عشق تو به دل ما شکسته است
از آنچه پیش دوست ب‍ُو‌د در‌خور نثار
تنها مرا دلی ب‍ُو‌َد، اما شکسته است
این حسرتم کشد که ز مرغانِ این چمن
بالِ منِ فلک‌زده تنها شکسته است
یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
بازار من ز گرمیِ سودا شکسته است
ما دل‌شکسته از میِ مهر و محبتیم
مینای ما ز نشئة صهبا شکسته است
هر چیز بشکند ز بها اوفتد، ولیک
دل را بها و قدر ب‍ُو‌َد تا شکسته است
رنجی! کجا روم ز سر کوی او؟ که من
پای جهان‌دویده‌ام اینجا شکسته است
هادی رنجی

دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
من به یک احساس خالی دلخوشم

 

 

من به یک احساس خالی دلخوشم

من به گل های خیالی دلخوشم

 

در کنار سفره اسطوره ها

من به یک ظرف سفالی دلخوشم

 

مثل اندوه کویر و بغض خاک

با خیال آبسالی دلخوشم

 

سر نهم بر بالش اندوه خویش

با همین افسرده حالی دل خوشم

 

در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دلخوشم

 

آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دلخوشم

 

گرچه اهل این خیابان نیستم

با هوای این حوالی دلخوشم

 

 

سهیل محمودی

پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
زمزمه

زانو نمی‌زنم‌ ،
حتا اگه‌ سقف‌ِ آسمون‌ ،
کوتاه‌تر از قدِ من‌ باشه‌ !

زانو نمی‌زنم‌ ،
حتا اگه‌ تموم‌ِ این‌ ترانه‌ها ،
مث‌ِ زوزه‌ی‌ یه‌ سگ‌
رو به‌ بادِ بی‌خبر باشن‌ !

زانو نمی‌زنم‌ ،
حتا اگه‌ تموم‌ِ مردم‌ِ دنیا
رو زانوهاشون‌ راه‌ بِرَن‌ !

من‌ْ
زانو نمی‌زنم‌ !

 

یغما گلرویی 

سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
پیشکش

 

 اگر یک شعر هدیه ام کنم

                         جانم را در دستمال سفید

                                                              پیشکشت میکنم

ای رود دستانم را بشور           که از اندیشه می آیم

                            کوه نور میترکد                       منفجر میشوم

زیباتراز هیچ                   بسوی تو می آیم .

 

گیتی خوشدل

 
بزرگی

گه گاه غریبه ای را سلام گفتن

از بزرگی سرو نمیکاهد

میخواستم بوزم اما نسیم وزید

ومن در سرود پرندگان محو شدم

 

گیتی خوشدل

 
نیایش

مبادا آسمان بی‌بال و پر بار
مبادا در زمین دیوار بی‌در

مبادا هیچ سقفی بی‌پرستو
مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر

 

مرحوم قیصر امین پور

چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
بهارم مثل زمستون می مونه

 دنیای به این بزرگی واسه من
 وقتی نیستی مثل زندون می مونه
 وقتی نیستی گلا ماتم می گیرن

 بهارم مثل زمستون می مونه
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست
 دیگه اینجا
 بی تو جای موندنم نیست
 وقتی رفتی اینه چین خورد و شکست
باغبون درهای گلخونه رو بست
 عروس سفید پوشت تا دم مرگ
لباس سیاه به تن کرد و نشت
 وقتی نیستی
 من هوای موندنم نیست
 دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
تو می خواستی دیوارا رو ورداری
 جای هر دیوار یه باغچه بکاری
 تو می خواستی پرده رو پس بزنی
 پشت هر پنجره خورشید بذاری
 وقتی نیستی
 کی به ما نشون بده
 عکس خورشید توی آب چه رنگیه
 کی می خواد به ما بگه
 بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه
 
وقتی نیستی
 من هوای موندنم نیست

 

****

ایرج جنتی عطایی

 

7:00

 
از دل برود هرانکه از

 

 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...


مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!


راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟

 می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!


می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!


اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!

 

یغما گلرویی

 
حیاط خلوت خدا

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت
***
خ
سته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت
*
**
می روی سفر برو، ولی
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله سپید صبح را
فتح کرد.

 

عرفان نظر آهاری

یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
خسته ام

خسته‌ام‌ از این‌ من‌ِ بی‌حنجره‌ ! 
خسته‌ام‌ از پلک‌ِ مَنگ‌ِ پنجره‌  !
خسته‌ام‌ از ظلمت‌ِ این‌ سایه‌ سار ! 
خسته‌ام‌ از این‌ همه‌ چشم‌ انتظار ! 

ای‌ طلوع‌ِ ناب‌ِ هر ویرانکده‌ !
ای‌ کلیدِ قفل‌ِ کورِ میکده‌ !
خسته‌ام‌ از این‌ تبارِ شب‌ْزده‌ ! 
خسته‌ام‌ از مستی‌ِ بی‌عربده‌ ! 

با تو از تو قصه‌ گفتم‌ ، نازنین‌ !
در شب‌ِ قصه‌ نخفتم‌ ، نازنین‌ !
با تو باید بگذرم‌ از این‌ سکوت‌ ،
من‌ تو را از تو شنفتم‌ ، نازنین‌ !

ای‌ طلوع‌ِ ناب‌ِ هر ویرانکده‌ !
ای‌ کلیدِ قفل‌ِ کورِ میکده‌ !
خسته‌ام‌ از این‌ تبارِ شب‌ْزده‌ ! 
خسته‌ام‌ از مستی‌ِ بی‌عربده‌ !
 

باید از این‌ آینه‌ جاری‌ شَوَم‌ !
من‌ نباید در تو تکراری‌ شَوَم‌ !
من‌ به‌ « نه‌ ! » گفتن‌ گذشتم‌ از حصار ،
آه‌ ! اگر دربندِ این‌ « آری‌ ! » شَوَم‌ !

ای‌ طلوع‌ِ ناب‌ِ هر ویرانکده‌ !
ای‌ کلیدِ قفل‌ِ کورِ میکده‌ !
خسته‌ام‌ از این‌ تبارِ شب‌ْزده‌ ! 
خسته‌ام‌ از مستی‌ِ بی‌عربده‌ !

یغما گلرویی

پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
نبض خدا

 

 

 

نبض خدارو گرفتم

نه تند بود ونه کند

آهنگ خلقت داشت

زیبا و هماهنگ

نبض خدارا بوسیدم

گونه اش گلگون شد

جنگل از عطر گیسوانش سرمست .....

 

گیتی خوشدل

پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
هوالعشق

گفتم که دل و جان در سر کارت کردم

هرچیز که داشتم نثارت کردم

گفتا:توکه باشی که کنی یا نکنی

آن من بودم که بیقرارت کردم

***

شیخ عطار نیشابوری

دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
همراه

 این کیست گشوده خوشتر از صبح
پیشانی بی کرانه در من
 وین چیست که می زند پر و بال
همراه غم شبانه در من
از شوق کدام گل شکفته ست
 این باغ پر از جوانه در من
 وز شور کدام باده افتد
این گریه بی بهانه در من
جادوی کدام نغمه ساز است
افروخته این ترانه در من
فریاد هزار بلبل مست
پیوسته کشد زبانه در من
ای همره جاودانه بیدار
 چون جوش شرابخانه در من
 تنها تو بخواه تا بماند
 این آتش جاودانه در من

فریدون مشیری

 
شعری از پابلو نرودا

 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. ، 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

 

 

با ترجمه ی  احمد شاملو 

 
لحظه

همه گویند که : تو عاشق اویی
 گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
 نکند راست بگویند ؟

مهدی اخوان ثالث


 
توقع زیادی بود؟

 

 

 

 

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بی بی باران!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟●

 

 

یغما گلرویی

 
گل

 

 

همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده ، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید رهایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند

 

 

 

مهدی اخوان ثالث(م-امید)

 
سلام برتو

درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست،

خون تو شرف را سرخگون کرده است:
شفق ، آینه دار نجابتت,
و فلق محرابی
که تو در آن نماز صبح شهادت گزاردی.

در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی را چنان رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس!


***

آه

ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنان،
غبطه بزرگ زندگانی شد!

***

تو را باید تنها در خدا دید
هر کس ،هر گاه ، دست خویش
از گریبان حقیقت بیرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست

***

چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل می افتد

***

ای خدای گون!

مرگ در پنجه ی تو
بیچاره تر از پروانه یی ست
که کودکان در دست گیرند

و یزید ، بهانه ای.
دستمال پلیدی
که ستم در آن تف شده ست
و در زباله ی تاریخ ؛

فگنده شده ست.

یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید.

مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت:
"سرقت نام انسان"

و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است

***

یا ذبیح الله
تو اسماعیل برگزیده ی خدایی
و رویای به حقیقت پیوسته ی ابراهیم

***

مرگ تو
مبدا تاریخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معیار زندگی است

***

خط تو با خون تو آغاز می شود.
از آن زمان که تو ایستادی
دین راه افتاد

و چون فرو افتادی
حق برخاست.

***

هیچ شاخه ای نیست
که شکوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نیست
هیزمی است ناروا بر درخت مانده

***
یاثارالله
آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور،
باغی ست که باید با چشم عشق دید

اکبر را
صنوبر
بوفضایل را
و نخل های سرخ کامل را

***

و رد خونت
راهی
که راست به خانه ی خدا می رود...

***
ای باغ بینش
ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد
و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو

تو کلاس فشرده تاریخی
کربلای تو
مصاف نیست
منظومه بزرگ هستی است.
طواف است.

***

پایان سخن
پایان من است
تو انتها نداری...


دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی

 
شعر هجده

 


آخر این نشد
این نشد که من در پس گلدان گریه ها
هر شب نهال ناقص شعری را نشا کنم
و تو آنسوی ترانه ها
خواب لاله و افرا و ستاره ببینی
دیگر کاری بهکار این خیابان بی نگاه و نشانه ندارم
می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها
می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها
می خواهم به همان کوچه ی پاک پروانه برگردم
باران که ببارد
همان کوچه ی کوتاه بی کبوتر
کفاف تکامل تمام ترانه ها را می دهد
بی خبرنیستم ! گلم
می دانم که دیگر از آن یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست
می دانم که تنها خاطره ی خنجری
در خیال درخت خیابان مانده ست
اما نگاه کن ! زیباجان
آن گل سرخ پر پر لای دفترم
هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دور دیدار است
نگاه کن

 

یغما گلرویی

 


نیلوفر ثانی کتاب مجموعه شعر کوتاه (بی واسطه دوستت دارم ) لینک کانال تلگرام نیلوفرثانی http://telegram.me/niloofarsanipoem


آئینه(٢)
آتش دل(٥)
آزادی(٢)
آشنایی(۱)
آغاز(۱)
آغوش(۱۱)
آمدنت(۳)
آموزه های دینی(٧)
آه(۱)
آیات دلنشین(۱۸)
آیین شاعر(٢)
ابر(٥)
اتفاق(٤)
اثرخوشنویسی(۱)
احمدشاملو(۳)
اخوان ثالث(٢)
ارتفاع نبودنت(۱)
اردلان سرافراز(۱)
اردیبهشت(٦)
ازمن دور شو(۱)
اسارت(۱)
اسماعیل هاشمی(۱)
اسیر(۱)
اشتیاق(٢)
اعتراض(٥)
اعتماد(٢)
افسانه(٢)
افسانه امیری(۱)
افسوس(۱)
امید(٥)
امیرحسین سام(۱)
انتظار(۱٢٦)
انتظار 2(۳)
انتظار2(۱۱)
انتظار3(۱٠)
انتظار4(۱٧)
اندرز(٩)
اندوه(٦)
انسان(۳)
انعکاس تو(۱)
ای تماشایی خورشید(۱)
ایرج جنتی عطایی(٢)
ایمان(٢)
اینستاگرام نیلوفرثانی(٢)
باد(۱٠)
بادبادک(۱)
باران(٦٤)
باران بوسه(٢)
باران عشق(۱)
باران نگاه(٢)
بازگشت(٤)
بدنبال(۱)
بذر تو(٤)
برزگر(۱)
برف(٤)
برکه(٢)
بزرگان دین(۱۸)
بساط عاشقی(۱)
بغض(۱)
بند عشق(۱)
بهار(٤۳)
بهانه(۱)
بهشت(۳)
بهشت تو(۱)
بودن(۱)
بودنت(٧)
بوسه(۳۳)
بوی تو(٤)
بی تو(۱٤)
بی هیچ ردی(۱)
بی واسطه دوستت دارم(٢)
بی وفایی(٢)
بیا(۱۱)
بیداری(۳)
بیراهه(۱)
پارادوکس(۳)
پاییز(۱٩)
پاییز 2(۱٩)
پچ پچ عاشقی(۱)
پرتگاه جنون(۱)
پرنده(٢۱)
پرواز(۳)
پروانگی(۱)
پروانه(۸)
پریدن(۱)
پس خواهم گرفت(۱)
پنجره(۱٤)
پیچک(٢)
پیشکش(۱)
پیوند شعر(۱)
تاراج(۱)
تاریکی(٢)
تایپوگرافی(۸٦)
تایپوگرافی نیلوفرثانی(٥٥)
تبر(۱)
تبعید(٢)
ترانه(۱٦)
تشنگی(٢)
تصنیف(۱)
تعبیر خواب(۱)
تقدیر(۱)
تقدیمی(۱)
تقویم(۱)
تماشای تو(۳)
تندر(٢)
تنهایی(۱٤)
تنهایی 2(٩)
تنهایی3(٢)
تهران(۱)
تو(٥٤)
تو رفته ای(۱٠)
تو نیستی(٢٠)
تک بیتی(۱)
تک نوشت(٢)
تکثیر تو(٢)
تکرار(۱)
تیررس نگاه تو(۱)
تیغ(۱)
تیک تاک(۱)
جبران خلیل جبران(۱)
جدایی(۳)
جدایی 2(٦)
جزر محبت(۱)
جملات کوتاه(٢)
جنگ(۳)
جنون(٩)
چشم(٤)
چشم تو(٤)
چشم های بی روشنی(۱)
چشم های تو(٦٧)
چشمهای تو(۱٤)
چندکوتاه نوشت(۳)
چه خبر(۱)
چهل تکه(۱)
حادثه(٧)
حرفها(٦۳)
حس قشنگ(۱)
حسرت(٢)
حسین منزوی(٢)
حق کلمات(۱)
حقیقت(۳)
حمید مصدق(۱٢)
خاطرات(٧)
خانه(۱)
خرمن(۱)
خرید اینترنتی کتاب(۳)
خزان(۱)
خلسه(۱)
خلوتانه(۱)
خواب(٦)
خورخه لوئیس بورخیس(۱)
خورشید تابان(۱۳)
خوشنویسی(۱)
خیال تو(٦)
دار(۳)
داستان کوتاه(۱)
داستانک(٢)
درخت(۱٠)
درد(٦)
درد واره(٤)
درسهای زندگی(۱٢٤)
درسهای عاشورا(٤)
درسهای معنوی(۳۸)
درنای دل(۱)
دریا(۱٠)
دست نوشته های من(٩۸٦)
دست نوشته های من 2(۱٠٠)
دست نوشته های من 3(۱)
دست نوشته های من3(۱)
دست نوشته های من4(٤٥)
دست نوشته های من5(۳٥)
دست نوشته های من6(٤٦)
دست نوشته های من7(۱٦)
دست نوشته های من8(٥)
دست نوشته های ن(۱)
دست های تو(۱۱)
دستان تو(٢)
دستهای تو(۱٤)
دعوت(۱)
دل(٩)
دل عاشق(۱)
دلتنگی(٥٢)
دلتنگی 2(٧)
دلتنگی 3(۸)
دلتنگی 4(۱۳)
دلتنگی 5(۳)
دلتنگی2(٦)
دلتنگی3(۸)
دلداده(۱)
دلهره شهر(۱)
دماوند(۱)
دوبیتی(۱۱)
دوبیتی من(٤)
دورتر بایست(۱)
دوری(٧)
دوری دست ها(۱)
دوست داشتن(۱٦)
دوستت دارم(٥)
دکتر افشین یداللهی(۳)
دکتر علی شریعتی(٢٢)
دکتر موسوی گرمارودی(٢)
دکترامیرحسین سام(٢)
دیدار(۱٤)
دیوار(۱)
دیوانه(۱)
ذره ای دور از خورشید(۱)
ردپای تو(۱)
رسم عشاق(۱)
رضا کاظمی(٢)
رفت و آمدها(۱)
رفتن(۳)
رقص عشق(٥)
رنچ(٤)
رنگ عشق(۱)
رهایی(٢)
روز پدر(۱)
روزمیلاد(۱)
رویا(۸)
روییدن(۱)
زلزله(٢)
زمیم بیهوده میچرخد(۱)
زن(٧)
زندگی(۸)
سال نو(۳)
سایه تو(٢)
ستاره(٢)
سخنان بزرگان(٧٤)
سخنان کوتاه(۱)
سر عشاق(۱)
سرآغاز(۱)
سردی(۱)
سرگردان(۱)
سفر(٦)
سقوط(۱)
سنگ انداختن(۱)
سهم من(٢)
سهیل محمودی(٢)
سوختن(٥)
سوزنبان(۱)
سوی تو(۱)
سکوت(۳)
سید علی امیر افضلی(۱)
سید علی صالحی(۳)
سیمرغ(۱)
شاعر(٤)
شاعر پرنده(۱)
شاعران(۱٠٧)
شاعری(٢)
شانه های تو(٥)
شب(٩)
شب زمستانی(٤)
شبیخون(۱)
شعر(٢٦٢)
شعر 2(٩)
شعر 3(۱)
شعر بلند(٢)
شعر به مناسبت تولد(۱)
شعر مشقی(۱)
شعر و تصویر(٦٦)
شعر و شیدایی(۱)
شعر کوتاه(۱)
شعرهای بلند من(۱٢)
شعرهای بلند من 2(۱٠)
شعرهای بلند نیلوفرثانی 95(۱)
شعرهای من(٦٠٥)
شعرهای من 2(۱۱۳)
شعرهای من 3(۳٩)
شعرهای من 4(۱)
شعرهای من3(۱)
شعرهای من4(٢۱)
شعرهای من5(٢)
شعرهای نیلوفر ثان 6(٢)
شعرهای نیلوفر ثانی 1(۱٩)
شعرهای نیلوفر ثانی 2(٢)
شعرهای نیلوفر ثانی 2(٥۳)
شعرهای نیلوفر ثانی 5(۳٥)
شعرهای نیلوفر ثانی 6(۱۸)
شعرهای نیلوفر ثانی 7(۱٧)
شعرهای نیلوفر ثانی 9(۳٤)
شعرهای نیلوفر ثانی10(۱٠٩)
شعرهای نیلوفر ثانی4(٥۱)
شعرهای نیلوفر ثانی6(۱)
شعرهای نیلوفر ثانی8(٥۳)
شعرهای نیلوفرثانی بهار95(٥٩)
شعرهای نیلوفرثانی بهار96(۳۳)
شعرهای نیلوفرثانی پاییز95(۸۱)
شعرهای نیلوفرثانی زمستان 95(٤٥)
شعرهای نیلوفرثانی11(۳٤)
شعرهای نیلوفرثانی12(٧۳)
شعرهایم(٢)
شعرکوتاه(٢۱)
شلیک عشق(۱)
شمس(٢)
شمس لنگرودی(۱)
شنبه(۱)
شهاب مقربین(۱)
شهر(۳)
شوق(۳)
شکسته(۱)
صبح(۱)
صدا(۳)
طالع(۱)
طبل تو خالی(۱)
طبیب(۱)
طغیان(۱)
طنین(٢)
طوفان(۱)
ظرف شعر(۱)
عابر(۱)
عارفانه(٢۱٩)
عاشق(٢)
عاشقانه(٩٩٩)
عاشقانه 10(۱٤)
عاشقانه 11(٢٥)
عاشقانه 12(۱٢)
عاشقانه 13(٢۳)
عاشقانه 14(٦)
عاشقانه 15(٢٤)
عاشقانه 16(۱)
عاشقانه 17(۱۸)
عاشقانه 2(٦٧)
عاشقانه 3(٢)
عاشقانه 5(۸)
عاشقانه 8(۳٦)
عاشقانه 95(۳۱)
عاشقانه10(٢)
عاشقانه15(٩)
عاشقانه18(٢)
عاشقانه3(٢۳)
عاشقانه4(۱۳)
عاشقانه9(٢٢)
عاشقانه95(۸)
عاشقانه96(٢)
عبدالاجبار کاکایی(٢)
عبدالجبار کاکایی(۱)
عبور(۱)
عشق(۱٠۳)
عشق 2(۱٥)
عشق 5(٢٧)
عشق 6(۱٧)
عشق3(۱٤)
عشق4(۱٧)
عشق4(۱)
عشق7(۱)
عصر ما(۱)
عطرتو(۸)
عطش(۳)
عکس و نوشته(۸)
غزل(٢)
غمگینانه(٧)
غیاب عشق(۱)
فاصله(۱۱)
فانوس(۱)
فراق(٢)
فراموشی(۳)
فرشته(۱)
فروغ فرخزاد(٢)
فریاد(۱)
فریدون مشیری(٤)
فلسفه عشق(٢)
فکرکن(٧٤)
قاصدک(٢)
قرعه(۱)
قسم به عشق(۱)
قسمت ما(۱)
قصه امروز ما(۱)
قطار(۳)
قطعه(٤)
قفس(۳)
ققنوس(۱)
قلب تو(۱)
قلب شعر(۱)
قیصر امین پور(٩)
گره دستانمان(۱)
گروس عبدالملکیان(۱)
گل(۱)
گم شدگی(۳)
گنجشک(٢)
گیتی خوشدل(٦)
گیسوی یار(۱۸)
لبخند(۱٢)
لبخند زن(۱)
لمس باران(۱)
لیلی و مجنون(٥)
مادر(۱)
ماه(٢٧)
مبادا(۱)
متفرقه(۳)
مجسمه سنگی(۱)
مجموعه شعر کوتاه(۳)
مردن(٢)
مردودی عشق(۱)
مرز ما(٢)
مرزی نیست(۱)
مرگ(٥)
مرو(۱)
مستی(۱٠)
مسیحا برزگر(٧٢)
مشق هر شب(۱)
مصطفی مستور(۳)
معجـزه(۳)
معطل یک بوسه(٢)
مفهومی(٢)
مقدس(۱)
ملک الشعرای بهار(۱)
من(٢)
مناجات(٢)
مناسبتها(٥۸)
مهدی اخوان ثالث(۱)
مهر(٤)
موریانه تنهایی(۱)
موسیقی سنتی ایرانی(۱)
موفقیت(٧)
مولانا(۱)
موی تو(۱)
میدانم(۱)
ناامید و خسته(٥)
نام تو(٩)
نامه ها(٧)
نبض تپیدن(۱)
نبودنت(٢٢)
نت گمشده(۱)
نجات من(۱)
نظرآهاری(٩)
نقطه عطف(۱)
نگاه(٢)
نگاه تو(٤)
نگاه تو(٢)
نگاهم کن(۱)
نهج البلاغه(٩)
نوبت عاشقی(۱)
نوشته های من(٢)
نویسندگان(۱)
نکته امروز(۱٠)
نیایش(٥۱)
نیلوفر(٥)
نیلوفر آبی(۳)
نیلوفر ثانی 3(۳٩)
نیلوفر ثانی 5(۱)
نیـلوفرآبی(۱)
نیما یوشیج(۱)
نیمکت پارک(۱)
هادی رنجی(۱)
هجرت(۱)
هذیانه(۱٢)
هشدار(۱)
هفت سین(۱)
هفته(۱)
هم رزم(۱)
هما روستا(۱)
همایون شجریان(۱)
همچو گوهری(۱)
هورمزد یعقوبی نژاد(۱)
هوشنگ ابتهاج(٢)
هیچ(۳)
واگویه های دل(٤٠٦)
وبلاگ(۱)
وحشی بافقی(۱)
وسوسه(۱)
وطن من(۱)
وعده بهشت(٢)
وقت اضافه(۱)
وقتی یادت میرود(۱)
کاش(٢)
کافه(۱)
کانال تلگرام شعرهای نیلوفرثانی(٦)
کتاب بی واسطه دوستت دارم(٧)
کتاب شعر کوتاه(۱)
کتاب های نیلوفر ثانی(٥)
کجاست(۱)
کشت های من(۱)
کمانه تیر(٢)
کوتاه نوشت(٧٠٦)
کوتاه نوشت 10(٤٩)
کوتاه نوشت 11(۳٥)
کوتاه نوشت 12(٢٠)
کوتاه نوشت 13(۱٥)
کوتاه نوشت 15(۳٤)
کوتاه نوشت 16(۱٠٧)
کوتاه نوشت 17(٦۱)
کوتاه نوشت 2(۱٠۸)
کوتاه نوشت 3(۳٥)
کوتاه نوشت 5(۳۳)
کوتاه نوشت 7(۱٦)
کوتاه نوشت 8(٥٥)
کوتاه نوشت 9(٤۱)
کوتاه نوشت بهار95(٥٦)
کوتاه نوشت بهار96(۳٠)
کوتاه نوشت پاییز95(۸۱)
کوتاه نوشت تابستان95(۱)
کوتاه نوشت زمستان 95(٤٥)
کوتاه نوشت14(٥٤)
کوتاه نوشت18(٤۸)
کوتاه نوشت4(٤٤)
کوتاه نوشت6(٤٥)
یاد(۱)
یار(٤)
یغماگلرویی(۳٠)
یلدا(٤)

 

 

 

خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧