تو

 

تو همان برقی بودی در انزوِِی تاریکی یأس ،
و ناگهان روشن کردی همه چشم افق را ...
اگر نوری نبود من اینک به بیراهه های بی سرانجامی رفته بودم.

و گم میکردم راه را ...
بازهم پیامی از خدا آمدو نجاتم داد
تو همان ناجی بی چون چرا بودی....

و نفست پراز خدا ،و مرا آوردی از دل یک انتظار، به اجابت، به دعا...
و عشق را آوردی نه بهر معنا، به رضایت ،به فدا

و از همان روز نخست وعده ام دادی به  هجرت ،به سفر

و من اینک تنها گوشه دنج تمام غمهایم باز میترسم زین همه تاریکی

 نه دگر فجری،نوری، نه صدای برقی ،رعدی

 

 

شباهنگ

/ 0 نظر / 4 بازدید