بهار

سراز پیموده راه ِبهار

به کشف ِانگبین ِگیسوی تو

سرسپرده ی هر روز و ساعتم

که پرشوم از مقال ِعشق و

هیچ شوم از معانی ِدلخواه

فرقی نیست بهار یا زمستان

وقتی در پیچ ِشب

مسافر ِماه و آئینه نباشیم

وقتی در کوران ِباران

زمزمه گوی ِعطر ِعشق نباشیم

بیا تا برایت بگویم

سنگ های این رودخانه اگر

به خورشید می رسد

از آبی زلال دل های ماست

که چشمه می شود

و پریشانی ِموی توست

پیوند بند بند ِجنون

تا سپردگی ِجان

به انتهای داستانی که

طعم ِشوریدگی دریا دارد ..


نیلوفرثانی

خرداد97

/ 0 نظر / 52 بازدید