حکایت عاشقی....

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند بشتابد بیاریم

ای دل بنال چنان بنال که ان ماه نازنین

اگه شود زرنج من وعشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هرچند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای اسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم بکوه وبیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه

مانند شمع سوختم واشک ریختم

یا جان من زمن بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید وخدا را خبر کنید

اری مگر خدا به دل اندازدش که من

زین اه وناله راه بجایی نمیربرم

جز ناله های تلخ نریزد زساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب اورم

اخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق وزندگی وارزوی من

او هستی من است که اینده دست اوست

عمری مرا به مهر ووفا ازموده است

داند من ان نیم که کنم رو بهر دری

اونیز مایل است به عهدی وفا کند

اما اگر بدهد عمر دیگری

****

 

فریدون مشیری

/ 0 نظر / 28 بازدید