داستانک-درسهای مردی بزرگ

حاجی اونروز دم در خونه تک تک فامیلا و همه همسایه ها رفت،خلاصه هرکسی رو که میشناخت سرزد واز همه حلالیت طلبید .همه تعجب کرده بودند ولی اونقدر حاجی بزرگ بود که هیچ کس ازش نپرسید چرا..نه سفر حجی در بین بود و خدارو شکر نه بیماری لاعلاجی....تنها کسی که جرات کرد بپرسه دوست و رفیق قدیمی حاجی بود که پاسخ شنیده بود :امر خیره ....برای انجام کارخیر باید پاک بود نباید هیچ دینی داشت تا بیشتر و بهتر مقبول حق باشه.....

دوسه رو بعد سر در خونه بزرگ و قدیمی حاجی پارچه زده بودند که راز حلالیت طلبیدن حاجی رو روشن میکرد ،روش نوشته بود : "این ملک موقوفی حاجی ....برای تاسیس مدرسه به اداره آموزش و پرورش وقف شده است."

هرکس از اهالی که پارچه رو می دید بعد ازاینکه صلواتی برای سلامتی حاجی می فرستاد و خوشحال بود ازینکه تو محله اونها هم مدرسه خواهد بود به این فکرمیکرد پس خود حاجی کجا رفته ؟خونه ای دیگه که نداره یا اولادی که پیش اون بره زندگی کنه همه دارایی اش همین خونه بود و حقوقی که میگرفت.... چقدر جای نبودنش تو محل خالی بود ...

کمی اونطرف تر شهر ، حاجی روی یک نیمکت روبروی حوض نقلی وسط آسایشگاه سالمندان به هم محلی هاش و بچه هایی که دیگه لازم نبود مسافت زیادی برای مدرسه راه برن فکرمیکرد بچه هایی که مثل بچه ها و نوه های خوش بودن و تو گوش همشون اذون گفته بود.به محله پایین شهر اما گرم و با صفاش فکرمیکرد و لبخند میزد ....

حاجی باز با یکی دیگه از کاراش به همه درس بزرگی داد .....چون بزرگ بود .....چون مرید مردی بزرگ بود...

 

شباهنگ

/ 0 نظر / 4 بازدید