شعرهای من....

و شبانگاهان خون میچکید از شاخه
شاخه ای که روزی مامن قلبی بود
و پرنده ای آرام که فقط دوست میداشت
در دل شب از رازها شعر بگوید
وبرای چشم تاریکی نور و امید بیارد
سر به زیر تا صبحگاهان ذکر یا حق
و برای عاشقان از کبریا بگوید
ناگهان درشبی زیبا که دلش باز بسوی
خدا در پرواز بود
دست ظالمی تیره گون جان اورا ربود
سنگی زد بر دل او
و نگاهش را با تلی از خاک پر نمود و
پرنده به آسمانها پر گشود...
اینک این شاخه و هزران برگش
هنوز در وداعی غمگین
تا سحر گاهان خون میبارد
آری گرچه هنوز
صبحگاهان شبنم میچکید از گل سیب اما
هر شبانگاهان خون میچکد از شاخه.....

شباهنگ

 

/ 0 نظر / 5 بازدید