به اویی که نمیشناختمش

 

به اویی که نمیشناختمش اما جان دادنش را لحظه به لحظه دیدم.

به اویی که جوان بود و شاید هزاران آرزو در دلش و برای آینده نقشه ها در سرش .

به اویی که تلاش برای نجاتش به جایی نرسید.

به اویی که برای هدفی آمده بود و میگویند بی هدف کشته شد.

به اویی که خونش هنوز روی سنگفرش خیابان، تازه و سرخ مانده است.

به اویی که عزیز پدر و مادری بود که با عشق و رنج پرورشش دادند و حال باید روزها را با خاطره اش و شبها را با اشک نبودنش، تنها با زل زدن به عکسش پرکنند.

به اویی که نمیشناختمتش اما شاید در مسیرهای مترو یا حتی کوچه خیابانهای این شهر بارها و بارها دیده بودمش، چشم در چشم ،حتی بهم لبخندی زده باشیم و نمیدانستم روزی در فراقش اشک خواهم ریخت.

به اویی که ادله رد و اثبات خیلی از موضوعات را درس میخواند اما خود در تاخیر رد و اثباتی، بی رحمانه جان داد.

به اویی که غریبانه مرد و غریبانه باید به خاک سپرده شود بی آنکه کسانی که نادیده و نشناخته از رفتنش دلشان خون است بتوانند به او ادای احترام کنند.

به اویی که نمیشناختمش اما گویی آنقدر آشناست که هرگز از خاطرم نمیرود.

 

 روحش شاد

شباهنگ

/ 0 نظر / 4 بازدید